زندگینامه من

بسمه رب الرئوف

من سید بهنام طباطبائی هستم. متولد هفدهم شهریور یکهزار و سیصد و هفتاد و دو. اولین و تنها فرزند خانواده میباشم. من مبتلا به عارضه ای به نام آستروسیتوم و دارای نود و پنج درصد معلولیت جسمانی هستم. آستروسیتوم به عارضه ای اطلاق میشود که..........

 

ادامه نوشته

سید بهنام طباطبایی

تولد: 17 شهریور 1372

وفات: 10 اردیبهشت 1397

ادامه نوشته

داشته ها، نداشته ها

داشته هایت را بشمار:
یک، دو، سه، چهار، پنج... ده... صد... هزار... میلیون... میلیارد... بی نهایت...
نداشته هایت را بشمار:
یک، دو، سه، چهار، پنج... ده... بیست... سی... چیزی در همین حدود.
پس لذت داشتن داشته های بسیارت را با حسرت نداشته های اندکت خراب مکن.

(سید بهنام طباطبایی/ تهران)

ما هنوز هستیم

صفای مرام همه ی اونایی که ویلچرشون، پاهاشونه وعصای زیر بغل، تکیه گاهشون.
اونایی که آستین پیرهنشون خالی از دست مونده، یا دستاشون تجسم ناتوانی مطلقه.
اونایی که عصای سفیدشون حکایت از دوتا چشم نابینا میکنه.
اونایی که نه زبونشون چیزی برای گفتن داره و نه گوششون امکانی برای شنیدن.
اونایی که سالهاست با حرکت غریبه هستن و زندگیشون منحصر شده به یه تختخواب، توی کنج یه اطاق کوچولو.
صفای مرام همه ی اونایی که با تمام این مشکلات و هزاران مشکل دیگه، پیوسته ایستادگی می کنن و همیشه، هر لحظه و هردم به صدایی بلند و رسا فریاد میزنن که:
مـــــا هنــــــوز هستیــــــم
(سید بهنام طباطبایی/ تهران/ زمستان 92)

دنیا


دنیا...
نه اونقدر بزرگه که ندونی کجاش زندگی کنی،
نه اونقدر کوچیک که نتونی جایی برای زندگیت پیدا کنی.
نه اونقدر جذاب که برای بدست اوردنش دست به همه کار بزنی،
نه اونقدر نفرت انگیز که از همه چیزش به راحتی بگذری.
نه اونقدر زیبا که چشماتو خیره کنه،
نه اونقدر زشت که از دیدنش چشم بپوشی.
پس...
توی دنیایی که نه خوبه خوبه و نه بد بد طوری زندگی کن که نه جاذبه هاش تورو از ادامه راه بازداره و نه دافعه هاش تورو ناامید کنه.
به مقصدت، به هدفت، به آرمانهات بیندیش.

(سید بهنام طباطبایی/تهران/زمستان92)

پاهای من، دستهای تو

داخل اتومبیلم نشسته بودم و ابتدا و انتهای کوچه ی تاریک را زیر نظر داشتم. شب، آرام و تاریک بود و کوچه خلوت خلوت، بی هیچ رفت و آمدی. خسته شده بودم، شاید از انتظار و شاید هم از ناتوانی خودم.
بالابری که ویلچرم را بروی سقف اتومبیلم منتقل میکرد خراب شده بود و بناچار هنگام بازگشت از محل کارم ، ویلچر توسط یکی ازهمکارانم در صندوق عقب اتومبیل گذاشته شده بود و حالا که به منزل رسیده بودم کسی را نمی یافتم تا برای بیرون آوردن ویلچر از او کمک بخواهم. در آن ساعتهای آخر شب نه رهگذری از آنجا عبور میکرد و نه هیچ یک از همسایه ها بیرون می آمدند. خسته بودم. چشمهایم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم تا کمی آرام بگیرم.
چند لحظه بعد که چشمهایم را باز کردم در دل شب و لابلای تاریک و روشنهای نور کمرنگی که از پنجره ی خانه ها به تن کوچه می ریخت سایه ای را دیدم که در ابتدای کوچه، آرام و با تأنی به سوی من قدم بر می داشت. لبخندی بروی لبهایم ظاهر شد. عابر نزدیک و نزدیکتر می شد و من توانستم تشخیص بدهم که وی دختری جوان و باریک اندام است. به کنار اتومبیلم که رسید سرم  را بیرون بردم و سلام کردم و او که انگار انتظار کسی را در آنجا نداشت کمی جا خورد و ایستاد. من که متوجه هراسش شده بودم بلافاصله گفتم: ببخشید، معذرت میخوام، من نمیتونم راه برم، ویلچرم توی صندوق عقب ماشینه و من قادر نیستم درش بیارم. می خواستم اگه ممکنه زحمت بکشید و ویلچرو به من برسونید.
دختر بی حرکت مانده بود و نگاهش را مستقیم به من دوخته بود. سکوت برقرار شده بود و من که حس میکردم شاید متوجه حرفهای من نشده باشد دوباره گفتم: عرض کردم من قادر به راه رفتن نیستم، معلولیت دارم و نمی تونم........
دختر جوان حرفم را قطع کرد و با لحنی آرام و محجوب گفت: بله، شنیدم شما چی گفتید، اما من.........
و حرفش را ادامه نداد. گفتم: ویلچرم خیلی سبکه، اصلا سنگین نیست که باعث زحمتتون بشه.
دختر جوان باز هم نگاهم کرد وحرفی نزد. چند لحظه سکوت کردم دوباره ادامه دادم: نمی خواین کمک کنین؟
دختر جوان گفت: خیلی دوست دارم کمکتون کنم ولی........
و باز هم سکوت کرد. دلم می خواست فریاد بزنم. فریاد بزنم واز بی تفاوتی اش گلایه کنم. فریاد بزنم واز اینهمه بی خیالی شکایت کنم. اما قبل از هر گله و شکایتی متوجه چیزی شدم که همه ی وجودم را لرزاند و غوغایی در دلم بپا کرد. در نور اندک کوچه و در فضای سیاه شب، آستینهای لباس دختر جوان را دیدم که خالی از دست بود........
نکاهم را از آستینهای خالی از دست او گرفتم و بی آنکه دوباره به چهره ی ساده اش نگاه کنم به نقطه ای تاریک در میانه ی کوچه چشم دوختم و بخوبی می دانستم که دختر جوان هم به نقطه ی تاریک دیگری در دل شب چشم دوخته. سکوت بلند ترین و رسا ترین فریاد در بین ما بود.
و حال مدتهاست که من دستهای او می باشم و او پاهای من است و هر دو در یک مسیر واحد و در یک زندگی مشترک، چشم به افق آینده داریم.
آینده ای که بدون هیچ نقطه ای از تاریکی و ابهام، همچون خورشیدی تابناک و روشن در پیش روی ما می درخشد.
(سید بهنام طباطبایی/تهران/زمستان92)

یه قدم محکم بردار

یه قدم محکم بردار، پاهات استوار باشه، گام به گام، مصمم راه برو.
مهم نیست که پاهات ناتوانن،اصلا مهم نیست که این پاها، توی راه رفتن یار موافقی برای تو نیستن،......... اما تو محکم قدم بردار.
عمیق و نافذ نگاه کن، موشکافانه و دقیق بنگر و به تماشا بنشین هرآنچه که در نگاه تو و با نگاه تو ارزش دیدن پیدا می کنه.
مهم نیست که دو چشم بی سو، دوتا چشم بی نور، دوتا چشم نابینا، تمامی مالکیت تو از دیدن دیدنیهای این عالم زمینیه،......... اما تو همه وقت خوب نگاه کن.
گوش کن به ترنم باران، همصدا شو با غزلسرایی باد، بگو، بشنو، هرآنچه را که به نیکویی، به زیبایی، گفتنی و شنیدنی است.
اصلا مهم نیست که زبانت گویا و گوش تو شنوا نیست. مهم نیست که آوا و صدا با تو غریبه هستن و هیچ سهمی از گفتنیها و شنیدنیها برای تو دربین نیست،......... اما تو به زبان بیاور ناگفته ها را و بشنو ناشنیده ها را.
دستهاتو به اطمینانی شگرف و به قدرتی باور نکردنی، برای بدست آوردن خواسته ها و رویاهات به کار بگیر. توان بی پایان دستهاتو،مغرورانه، به همه نشون بده.
مهم نیست اگه دستهات هیچ وقت تورو یاری نکردن و هیچ گاه باری از روی دوش تو برنداشتن،......... اما تو با همین دستها زندگیتو هدایت کن.
فکر نکن بخاطر کمبودهای جسمانی ات از قافله ی زندگی عقب موندی. فکر نکن بخاطر فرق بین خودت و دیگران باید فاتحه ی زندگیتو بخونی. به تفاوتها فکر نکن. به تضادها نیندیش.
آخه مگه چند نفررو میشناسی که با داشتن چشم بینا و گوش شنوا و زبان گویا ودست کارآ و پای پویا از همه ی تواناییهای جسمانی شون استفاده کامل کردن؟
اگه  اونها از داشته ها استفاده ی کافی وکامل نکردن ، اما تو ایمان داشته باش که می تونی از همه ی نداشته هات بهره ی منطقی ببری.
مهم نیست، اصلا مهم نیست که چقدر امکانات در اختیار داری، باور کن هیچ مهم نیست.
مهم اینه که از امکانات موجود بهترین استفاده رو بدست بیاری و بهترین بهره رو ببری.
پس اعتماد کن به هرآنچه که هستی،
و اطمینان داشته باش که نه راهت خیلی سخته و نه مقصدت خیلی دوره.

فقط کافیه یه قدم محکم برداری، فقط یه قدم محکم.


(سید بهنام طباطبایی/تهران/پاییز92)

تلاش

مورچه ای کوچک، ذره ذره از خاک وسنگ کوهی بزرگ و عظیم را برمی داشت و به جایی دگر می برد.
 حضرت سلیمان او را پرسید: ای مور، به چه کاری؟
مورچه گفت: کوه را جابجا می کنم.
سلیمان نبی گفت: این همه سختی و تلاش و مرارت از چه روست؟
مورچه گفت: معشوقه ام مرا گفته اگر این کوه را جابجا کنم به وصالش خواهم رسید.
سلیمان گفت: ای مور، اگر تو را عمر نوح باشد و تمامی عمر هم بی وفقه تلاش کنی هرگز نخواهی توانست این کوه عظیم را جابجا کنی و فقط مرارتی و مشقتی بی حاصل تو را دستاورد خواهد بود. پس بر خود رنج بیهوده هموار مکن.
مورگفت: بهرحال من تلاش خویش را خواهم نمود و برای رسیدن به هدف سعی خویش را خواهم کرد، الباقی، توکل بر ذات بی بدیل و اقدس احدیت.
حضرت سلیمان همت والای مورچه را ستود و وی را تحسین کرد و آنگاه دست دعا بر آسمان بلند کرد و از خداوند متعال جابجایی کوه را درخواست نمود. خداوند دعای حضرت را اجابت کرد و کوه عظیم در دم جابجا گردید.
مورچه با دیدن این صحنه دست نیایش بر آسمان برداشته و گفت: سپاس و ستایش خداوند قادر و توانا را که پیامبری بلند مرتبه و بزرگ را به جهت اجابت خواسته ی موری ناتوان به رسالت برگزید.

***

(یادمان باشد، شاید پیامبری در همین نزدیکی و سایه به سایه ی ما، منتظر به ثمر رساندن تلاش ماست)


(سید بهنام طباطبایی/تهران/تابستان92)

عصیان

خدا مارو که  خلق کرد، همه ی غم و غصه هاش رو هم با ما خلق کرد.
کتاب سرنوشتو که می نوشتن، مارو گذاشتن توی بخش بدبخت بیچاره ها.
خدا هرچی بدبختی آفرید، سندشو شیش دونگ زد به اسم ما.
توی دفتر قسمت، اسم مارو خط اول گرفتارها نوشتن.
هفت آسمون که هیچی، اگه خدا هفتاد طبقه آسمون هم خلق کنه باز هم ما جزء بی ستاره هاش هستیم....

ادامه نوشته

تنهایی

تنهاییبرای تنها بودن
چیز زیادی لازم نیست.
شهری پر همهمه
و آدم های زیادی که
تو را نفهمند،
تو را درک نکنند
و با احساس تو
غریبه باشند.
همین ها برای تنهایی،
تنها بودن
و تنها ماندن
کافیست.
برای تنها بودن
چیز زیادی لازم نیست،
آی زمینی ها
چقدر در میان شما
تنها هستم،
تنهای تنها.
(سید بهنام طباطبایی/تهران/بهار92)

همین‌جا پارک کن!


وقتی در خیابان‌های شلوغ دنبال جای خالی می‌گردی و یکباره می‌بینی که زیر تابلوی “جای پارک ویژه خودروی معلولین” کسی پارک نکرده، خوشحال می‌شوی و با زرنگی خودرویت را زیر تابلو پارک می‌کنی. بعد وقتی از تو می‌پرسند: «تو که معلولیت نداری، چرا زیر این تابلو پارک کردی؟» دلایل مختلفی می‌آوری: «یه لحظه کار داشتم… جا نبود… تابلو را ندیدم… پارکبان گفت همین جا پارک کن…»

هیچ اشکالی ندارد. در این شلوغی و بی‌قانونی، کسی چه کار به تو دارد؟ همین جا پارک کن و اصلا به رو نیاور که فرد دارای معلولیتی پشت سرت از راه می‌رسد و خودرویی را در جای پارک ویژه‌اش می‌بیند، و بعد مجبور است یا کیلومترها دورتر پارک کند و عصا به دست یا روی ویلچر اینهمه راه را پیاده برگردد، یا از خیر کاری که داشته بگذرد؛ فقط برای اینکه تو راحت‌تر باشی و راحت‌تر زندگی کنی.

اشکالی ندارد. همین جا پارک کن. آن علامت “حمل با جرثقیل” هم تزیینی است. فقط برای ترساندن توست. در این شهر هزار و یک مشکل، فقط به فکر حل گرفتاری خودت باش. تو را چه به یک مشت جماعت ناتوان که اصلا نباید از خانه بیرون بیایند، چه برسد به اینکه جای پارک مخصوص هم داشته باشند.

خیالت راحت، وجدانت آسوده، آب از آب تکان نمی‌خورد. همین جا پارک کن!


منبع: روز+نامه

شمایل عشق

چشم دوخته بود به چهره ی دکتر که مرتباً لبهایش باز و بسته می شد  و چیزی می گفت ولی او دیگر صدایی را نمی شنید، نه صدای دکتر را و نه هیچ صدای دیگری را. مثل این بود که کلمات از میان لبهای دکتر به بیرون می آمد، در فضای باز مطب پخش می شد، هر یک به سویی می رفت و هیچ حرفی ،حتی یک کلمه، برای شنیدن به گوش او نمی رسید. چشم از صورت دکتر باز گرفت و نگاهش را پاشید به چهره ی کودک چند ماهه اش که در بغل گرفته بود. کودک غرق در خواب بود و گهگاه لبهایش حرکتی اندک می کرد. بغض به سختی گلویش را می فشرد. اشک حلقه شده در چشمهایش، نگاهش را نمناک و تار کرده بود. احساس می کرد نفسش به سختی بیرون می آید. به یکباره از جا برخاست و در حالی که .......

ادامه نوشته

شمس مشرقی

یا هشتمین امام
به پابوست آمدم،
به حُرمت حریم حَرمت
رهنمای راهم تو می شوی؟
با هزاران امید
سوی تو گشته ام،
آیا به لطف مدامت
پشت و پناهم تو می شوی؟

یا شمس مشرقی
دلم ارزانی تو باد،
دل بی قرار من
قربانی قربانگه تو باد.
ز همه عالم و آدم
خسته گشته ام،
به پای ضریح تو دل را ببسته ام،
تکیه گاهم تو می شوی؟

یا شاه خراسان
ای قبله گاه جان،
دستان پر نیازم
رو به سوی توست.
از پس پرده ی سکوت
صدا می زنم تو را.
در میانه ی این شب سیاه،
ماهم تو می شوی؟

یا ضامن آهو
ای رأفت مدام،
ای بارگاهت تبلور عاشقی،
ای مهر بی تمام،
با تنی دردمند و خسته آمدم،
به دلی حزین و بشکسته آمدم،
در این اوج بی قراری ها،
مرهم ناله و آهم تو می شوی؟

یا حضرت رضا
زحریمت به بیرون نمی روم،
چنگ افکنده ام بسی
به ضریح طلای تو.
این منم همان عاصی غرق گناه،
همان معصیت کار رو سیاه،
یا رضا ای عشق را تو قبله گاه،
شفیع اشتباه وگناهم تو می شوی؟


(سید بهنام طباطبایی/ مشهدالرضا/ حرم مطهر/ پاییز91)

خودکشی تنها راه نجاته...

امروز آخرین روز زندگی منه، دیگه علاقه ای به زندگی ندارم، دیگه انگیزه ای برای زنده موندن ندارم. خسته ام، خیلی خسته ام. از همه کس،  از همه چیز، حتی از خودم خسته و دلزده ام.

توی زندانی بنام خانه، توی سلولی بنام اطاقم محبوسم. حکمی که برام صادر شده قطعی و لازم الاجراست، "زندگی به مدت نامعلوم همراه با اعمال شاقه".

تحمل این زندگی هر لحظه برام سخت تر و سخت تر می شه. دلم می خواد رها بشم، رها از این همه سختی و مرارت، رها از این همه تکرار، رها از این زندگی ملال آور. خودکشی تنها راه نجاته.
ادامه نوشته

شیب تند!

شهاب آخرین دکمه ی پالتویش را با زحمت بسیار بست و یقه ی آنرا تا جایی که ممکن بود بالا کشید و به گوشهایش چسباند. به آسمان نگاه کرد و به لایه ی ابر نازکی که بیشتر آسمان را پوشانده بود ........

ادامه نوشته

ما می توانیم

در جایی خواندم: یک مورچه ی کوچک و نا چیز که معمولا به چشم نمی آید و همواره مظهر ضعف و نا توانی می باشد به مراتب قوی تر از یک فیل بزرگ و عظیم الجثه است. در ابتدا با تردید بسیار با این موضوع برخورد کردم اما هنگامی که عمیق و گسترده در اطراف آن به جستجو پرداختم به موارد بسیار جالب و مثبتی دست پیدا کردم.......

ادامه نوشته

اینجا عشق جاری است (گزیده ای درباره انجمن معلولان ضایعات نخاعی استان تهران)

اینجا عشق جاری است.
اینجا عاشقی رسم زیبایی است.
اینجا بازار عاشقی سخت پر رونق است،
اینجا بازارش پر از کالای عشق است،
اینجا عشق را به تو نمی فروشند،
که در اینجا، از سر عاشقی،
به دستی بخشنده،
عشق را به تو هدیه می کنند.......
ادامه نوشته

فرازی از صحیفه سجادیه

بارخدايا، تو را سپاس بر نعمت تندرستى بدن كه همواره و پيوسته از آن برخوردار بودم،
و سپاس تو را بر آن بيمارى كه در جسمم پديد آورده‏‌اى،
اى خداى من نمی‌دانم كه كدام يك از اين دو حال براى شكر به درگاهت سزاوارتر است، و كدام يك
از اين دو وقت حمد تو را شايسته‏ تر؟ آيا زمان سلامت كه روزی هاى پاكيزه‏‌ات را بر من گوارا ساخته‏ اى،
و به سبب آن براى به دست آوردن رضايت و نعمت هايت به من نشاط بخشيده‏ اى،
و به سبب آن تندرستى به من نيرو داده تا به طاعتت توفيق يابم، يا به هنگام بيمارى كه مرا
به آن پاك می سازى، و نعمت‏هایى كه به من تحفه داده‌اى، تا گناهانى را

كه از آن گرانبار شده‏‌ام تخفيف دهى، و مرا از سيّئاتى كه در آن فرو رفته‏‌ام
پاك نمايى، و آگاهيم دهى كه پليدى گناه را به توبه از دل بشويم، و با يادآورى نعمت قديم، گناه بزرگم را
از پرونده‏‌ام محو نمايم، و در خلال اين بيمارى از جمله تحفه‏ ها كه به من عنايت می كنى اين است كه فرشتگان به حساب من
اعمال پاكيزه‏‌اى نوشته‏‌اند كه فكر آن به خاطرى نگذشته، و بر زبانى نرفته، و هيچ
يك از اعضاء در انجامش رنجى نبرده، بلكه اين همه از باب تفضل و احسان
تو بر من نوشته شده. بارخدايا بر محمد (ص) و آلش درود فرست، و آنچه را برايم
پسنديده‏‌اى درنظرم محبوب ساز، وتحمل آنچه را برمن وارد نموده‏‌ای آسان ساز، و مرا از آلودگى اعمال
گذشته پاك كن، و شرّ اعمال گذشته‏‌ام را از من بزداى، و از لذّت عافيت كاميابم
فرما، و گوارايى تندرستى را به من بچشان، و لطفى كن كه از بستر اين مرض به سوى عفو و بخشايش

تو راه خلاص يابم، و از اين زمينگيرى به گذشت تو انتقال يافته، و از اين اندوه و گرفتارى
به راحت تو خلاص يابم، و از اين دشوارى به فرج و گشايش تو
سلامت يابم،كه همانا تو به استحقاق ما احسان روا می دارى، و نعمت بی دريغ نثار می كنى،

و بخشنده‏‌اى كريمى كه عطايت را پايانى نيست، و داراى جلال و اكرامى.

دیگه تنها نیستم

روی تخت دراز کشیدم و از پنجره‌ی نیمه باز اطاقم چشم دوختم به آسمون تاریک. همه جا رو ظلمت و تاریکی شب فرا گرفته و سکوت شبانه همه جا حکمفرماست. نسیم بهاری .....................

ادامه نوشته

گلایه ها

آی آدمهای خوب ومهربون، آی آدمهای دلسوز و نازکدل، آی آدمهای مومن وشریف، آی آدمهای پاک و با ایمان، آی آدمهای متین وپر احساس، آی آدمهای آگاه و دانا، آی آدمهای بزرگ با شخصیت، ازتون شکایت دارم................

ادامه نوشته

ویژه معلولین

اتوبوس که در ایستگاه توقف کرد، پیر مرد نحیفی باقامتی نیمه خمیده، بسختی وبا زحمت بسیار خودش را از پله های اتوبوس بالا کشید و درهمان ابتدا ایستاد. آرام و با تأنی نگاهی دقیق به ردیف صندلی ها انداخت که .......

ادامه نوشته

رباعی

آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه وندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود
****
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه خوانی و نه من
هست در پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
(خیام)
..................

ادامه نوشته

نامه ای به خدا

خدای مهربانم، سلام و ثنای مرا پذیرا باش.

 بارالها، دراین لحظات دلگیر غروب، از جمعه ای پاییزی که خورشید در خط افق واپسین نگاه خود را از کوچه پس کوچه های این شهر نا آرام برمیگیرد، قلم اندیشه بر صفحه ی سپید کاغذ فرو نهادم تا نامه ای از سر دلتنگی هایم برایت بنو یسم. اگر چه نیک می دانم که ........

ادامه نوشته

دغدغه های یک معلول 95 درصدی

بالاخره روز مخصوص ما هم فرا رسید، روز جهانی معلولین. یک روز بزرگ، بی نظیر و فراموش نشدنی برای من و امثال من. از ابتدای صبح، شاد وسرحال، با کمک و مساعدت همراهم از خانه زدم بیرون. توی ذهنم خیلی برنامه ها ردیف کرده بودم. بهرحال روز،  روز ما بود و همه جا پر بود ازبرنامه های مختلف که برای معلولین ترتیب داده شده بود. ویلچرم را در امتداد پیاده رو براه انداختم. به اولین تقاطع نرسیده بودم که............

ادامه نوشته

ارزش های ناشناخته

شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت ....

ادامه نوشته

حضرت حافظ برای من

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، الحکم لله
***
آیین تقوی ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
***
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
***
من رند و عاشق در موسم گل
آنگاه توبه، استغفرالله
***
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا، آه از دلت آه
***
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

مناجات

خدای من،خدای خوب و مهربان،خدای زیبائیها،تو را ستایش میکنم و تو را سپاس میگویم که مرا همتی والا و  تفکری زیبا عطا فرمودی. اگر چه به اراده لایزالت و به بینش عالمانه ات در من پایی ناتوان و دستی ناکارآمد به ودیعه گذاشتی. خدای من،خداوند سبحان،آنچه که مرا عطا فرمودی کرامتی عاشقانه است و آنچه مرا ندادی حکمتی عالمانه. خدای من،تو را همواره ستایش میکنم و پیوسته ثنایت میگویم و آ نچه را که همیشه با ذره ذرۀ وجودم از تو درخواست کرده ام باز هم فریاد میدارم که خدایا تنهایم مگذار.

(الهم عجل لولیک الفرج)