دنیا


دنیا...
نه اونقدر بزرگه که ندونی کجاش زندگی کنی،
نه اونقدر کوچیک که نتونی جایی برای زندگیت پیدا کنی.
نه اونقدر جذاب که برای بدست اوردنش دست به همه کار بزنی،
نه اونقدر نفرت انگیز که از همه چیزش به راحتی بگذری.
نه اونقدر زیبا که چشماتو خیره کنه،
نه اونقدر زشت که از دیدنش چشم بپوشی.
پس...
توی دنیایی که نه خوبه خوبه و نه بد بد طوری زندگی کن که نه جاذبه هاش تورو از ادامه راه بازداره و نه دافعه هاش تورو ناامید کنه.
به مقصدت، به هدفت، به آرمانهات بیندیش.

(سید بهنام طباطبایی/تهران/زمستان92)

پاهای من، دستهای تو

داخل اتومبیلم نشسته بودم و ابتدا و انتهای کوچه ی تاریک را زیر نظر داشتم. شب، آرام و تاریک بود و کوچه خلوت خلوت، بی هیچ رفت و آمدی. خسته شده بودم، شاید از انتظار و شاید هم از ناتوانی خودم.
بالابری که ویلچرم را بروی سقف اتومبیلم منتقل میکرد خراب شده بود و بناچار هنگام بازگشت از محل کارم ، ویلچر توسط یکی ازهمکارانم در صندوق عقب اتومبیل گذاشته شده بود و حالا که به منزل رسیده بودم کسی را نمی یافتم تا برای بیرون آوردن ویلچر از او کمک بخواهم. در آن ساعتهای آخر شب نه رهگذری از آنجا عبور میکرد و نه هیچ یک از همسایه ها بیرون می آمدند. خسته بودم. چشمهایم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم تا کمی آرام بگیرم.
چند لحظه بعد که چشمهایم را باز کردم در دل شب و لابلای تاریک و روشنهای نور کمرنگی که از پنجره ی خانه ها به تن کوچه می ریخت سایه ای را دیدم که در ابتدای کوچه، آرام و با تأنی به سوی من قدم بر می داشت. لبخندی بروی لبهایم ظاهر شد. عابر نزدیک و نزدیکتر می شد و من توانستم تشخیص بدهم که وی دختری جوان و باریک اندام است. به کنار اتومبیلم که رسید سرم  را بیرون بردم و سلام کردم و او که انگار انتظار کسی را در آنجا نداشت کمی جا خورد و ایستاد. من که متوجه هراسش شده بودم بلافاصله گفتم: ببخشید، معذرت میخوام، من نمیتونم راه برم، ویلچرم توی صندوق عقب ماشینه و من قادر نیستم درش بیارم. می خواستم اگه ممکنه زحمت بکشید و ویلچرو به من برسونید.
دختر بی حرکت مانده بود و نگاهش را مستقیم به من دوخته بود. سکوت برقرار شده بود و من که حس میکردم شاید متوجه حرفهای من نشده باشد دوباره گفتم: عرض کردم من قادر به راه رفتن نیستم، معلولیت دارم و نمی تونم........
دختر جوان حرفم را قطع کرد و با لحنی آرام و محجوب گفت: بله، شنیدم شما چی گفتید، اما من.........
و حرفش را ادامه نداد. گفتم: ویلچرم خیلی سبکه، اصلا سنگین نیست که باعث زحمتتون بشه.
دختر جوان باز هم نگاهم کرد وحرفی نزد. چند لحظه سکوت کردم دوباره ادامه دادم: نمی خواین کمک کنین؟
دختر جوان گفت: خیلی دوست دارم کمکتون کنم ولی........
و باز هم سکوت کرد. دلم می خواست فریاد بزنم. فریاد بزنم واز بی تفاوتی اش گلایه کنم. فریاد بزنم واز اینهمه بی خیالی شکایت کنم. اما قبل از هر گله و شکایتی متوجه چیزی شدم که همه ی وجودم را لرزاند و غوغایی در دلم بپا کرد. در نور اندک کوچه و در فضای سیاه شب، آستینهای لباس دختر جوان را دیدم که خالی از دست بود........
نکاهم را از آستینهای خالی از دست او گرفتم و بی آنکه دوباره به چهره ی ساده اش نگاه کنم به نقطه ای تاریک در میانه ی کوچه چشم دوختم و بخوبی می دانستم که دختر جوان هم به نقطه ی تاریک دیگری در دل شب چشم دوخته. سکوت بلند ترین و رسا ترین فریاد در بین ما بود.
و حال مدتهاست که من دستهای او می باشم و او پاهای من است و هر دو در یک مسیر واحد و در یک زندگی مشترک، چشم به افق آینده داریم.
آینده ای که بدون هیچ نقطه ای از تاریکی و ابهام، همچون خورشیدی تابناک و روشن در پیش روی ما می درخشد.
(سید بهنام طباطبایی/تهران/زمستان92)