روی تخت دراز کشیدم و از پنجره‌ی نیمه باز اطاقم چشم دوختم به آسمون تاریک. همه جا رو ظلمت و تاریکی شب فرا گرفته و سکوت شبانه همه جا حکمفرماست. نسیم بهاری لطافت شگفت انگیزی به محیط اطراف و به لحظات پر ازآرامش شب بخشیده. رایحه‌ی دل انگیز گلهای شب بو، همراه نسیم نیمه شب بهاری به درون اطاقم سرک میکشه و همه جا رو خوشبو و شامه نواز میکنه. پرده‌ی سپید رنگ اطاقم در دست نسیم به آرومی حرکت میکنه و موجی خیال انگیز و رویایی سرتاسر پرده‌ی اطاقم رو، از ابتدا تا انتها طی میکنه.
سکوت حکمفرماست. صدایی به گوش نمی رسه ، مگر صدای پرنده ای شب خوان که از دور دستها و از فاصله ای دور به گوش میرسه و گاه و بیگاه ، به سبکی فرو افتادن یه برگ سکوت شبانه رو میشکنه.
به آسمون نگاه میکنم و به ماه روشن و نقره ای رنگ. به ستاره ها که اون دور دورها می درخشن و گه گاه از اون بالاها چشمک میزنن. به تیکه ابری کوچولو که یه گوشه‌ی قاب آسمون جا خوش کرده و همراه نسیم، آروم با تانی به سمت شرق در حرکته.
دلم میخواد دست دراز کنم و یه ستاره از آسمون بچینم. دلم میخواد دنبال اون ابر بازیگوش راه بیفتم و پاورچین پاورچین همراه با حرکت آرومش راه برم. دلم میخواد برم تا بالا، تا آخر آسمون، بعد از اون تیکه ابر کوچولو، بعد ماه قشنگ و نقره ای رنگ، بالاتر از ستاره‌ها، اون بالا بالا‌ها، ته آسمون.
دستمو حرکت میدم تا ستاره بچینم. اما دستهام سنگینه. بالا نمیاد. به پاهام حرکت میدم تا برم دنبال تیکه ابر کو‌چولو. اما پاهام یاری نمیکنه، حرکت نمیکنه،............... آخ خدا جونم.
مثل اینکه همه چیز یادم رفته. اونقدر غرق زیبایی‌های آسمونم، اونقدر محو تماشای شب هستم که همه چیز رو فراموش کردم. حالا یادم اومد. حالا همه چیز دوباره یادم اومد. به یاد دستهام افتادم. دستهایی که توانی ندارن. به یاد پاهام افتادم. پاهایی که قدرتی برای حرکت ندارن. و یادم اومد که..............
و باز به آسمون چشم می‌دوزم. به اون بالا، بالاتراز ابر و ماه و ستاره. بیخواب شدم. بیخوابی بد جوری زده به سرم.
با خودم به آرومی نجوا میکنم "این همه شکوه ولطافت، این همه عظمت، این همه زیبایی، این آسمون بی انتها، این آرامش شبانه...........خدایا میون این همه شکوه و عظمت چرا احساس تنهایی میکنم؟ این حس تنهایی چیه که گاه و بیگاه توی دنیای قشنگ شب به سراغم میاد؟ خدایا آخر آسمونت کجاست؟ اونجایی که میگن تو هستی؟ تو کجایی؟ ته آسمون؟ بالاتر از ابر و ماه وستاره؟ اون ور دنیای قشنگ شب؟..........خدایا آخر آسمونت کجاست؟ توی این آسمون بی انتهایی که قصه‌های شبانه‌ی من‌رو بخوبی میدونه، کجا هستی؟ من که نه دستی برای پویش دارم و نه پایی برای حرکت، من که دستهام ناتوانند و پاهام ناتوان‌تر، کجای این آسمون قشنگ دنبالت بگردم؟..............این آسمون قشنگ هر شب با من بیداره و تنها همدم من تا خود صبحه. کجای این آسمون دنبالت بگردم خدای من؟ کجا؟"
وباز صدایی نیست و آنچه که هست سکوت است وشب. شب است و سکوت.
یکباره یه چیزی مثل یه رویا ذهنم رو فرا میگیره. یکباره یه چیزی مثل یه آوای دور توی وجودم میدرخشه. مثل یک نجوا که منو بخودش فرا میخونه.چیزی مثل یک ندای درونی، مثل یک احساس قدیمی همه‌ی جان وتنم رو در بر میگیره.
نگاهمو از آسمون میگیرم. چشمامو میبندم. ذهنم رو از همه چیز خالی میکنم.با چشمهای بسته قرآنم رو بر میدارم. چشمهام رو باز میکنم و نگاهم رو به صفحه‌ی قرآن پیوند میدم. یه آیه جلوی چشمام و روی صفحه‌ی قرآن ظاهر شده: "و ا ذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع - چون بندگان من از دوری ونزدیکی من از تو میپرسند بدانند که من به آنها نزدیکم چون مرا بخوانند"
قرآن رو میبندم و دوباره باز میکنم:"الا بذکر الله تطمئن القلوب - همانا یاد خدا آرامش بخش دلهاست"
و دوباره :"و نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم"
و باز هم:"و نحن اقرب الیه منکم ولاکن لا تبصرون - ما به شما نزدیکتریم از خود شما ولیکن شما نمی بینید"
قرآن رو میبندم وبه کناری میذارم. نگاهی به انتهای آسمون میاندازم. خدا رو همونجا میبینم، بالاتر از ستاره‌ها، کنار ماه، جلوی ابر کوچولو، خدا اونجاست.
به قاب پنجره‌ی نیمه باز اطاقم نگاه میکنم، خدا اونجاست.
به دور تا دور اطاقم نگاه میکنم، خدا همه جاست.
و کنار من، نزدیکتر از من، توی قلبم، توی وجودم، توی احساسم، توی ذهنم،................. همه جا، همه جا، همه جا خداست.
دیگه احساس تنهایی نمیکنم. دیگه احساسی از تنهایی ندارم .دیگه حس نمیکنم تنها هستم.
چشمهام از خواب سنگین شده.
خدا رو در آغوش میگیرم و به شیرین ترین خواب زندگیم فرو میرم.
(سید بهنام طباطبایی-تهران-بهار91)