امروز آخرین روز زندگی منه، دیگه علاقه ای به زندگی ندارم، دیگه انگیزه ای برای زنده موندن ندارم. خسته ام، خیلی خسته ام. از همه کس،  از همه چیز، حتی از خودم خسته و دلزده ام.

توی زندانی بنام خانه، توی سلولی بنام اطاقم محبوسم. حکمی که برام صادر شده قطعی و لازم الاجراست، "زندگی به مدت نامعلوم همراه با اعمال شاقه".

تحمل این زندگی هر لحظه برام سخت تر و سخت تر می شه. دلم می خواد رها بشم، رها از این همه سختی و مرارت، رها از این همه تکرار، رها از این زندگی ملال آور. خودکشی تنها راه نجاته.

آسمون زندگیم همه اش ابریه، آسمون زندگیم بی وقفه گرفته و دلگیره، آسمون زندگیم همیشه بی ستاره اس. نمی دونم اصلا زندگیم آسمونی داره که ستاره ای در اون بتونه چشمک بزنه و دلم رو به این خوش کنم که توی هفت آسمون خدا من هم یه

ستاره دارم.

..........و خدا مرا آفرید،

.........و خدای خالق مرا ناتوان آفرید،

.........و خداوندی که قادر و تواناست مرا معلول آفرید.

راستی، معلولیت و ناتوانی من به خواست واراده ی خداوندی بوده یا در سیر طبیعت و در اثر یک جهش ژنتیک، یک عامل وراثتی و یا اختلال در روند تکامل بوجود اومده؟ چه دلیل و بهانه ای می تونه نقصان در خلقت و همچنین کمبودهای بی شمار در زندگی من رو توجیه وتفسیر کنه؟ در این بین سهم من از مفهوم سلامت چی می تونه باشه؟

زندگی بدون داشتن سلامتی، زندگی نیست. فقط گذران روزهاست، گذران شبها، فقط میون توهم و خیال دست و پا زدن، از امروز به فردا رسیدن و از فردا به روز بعد، بدون حرکت، بدون تلاش، بدون داشتن هدف،...............یک زندگی پوچ و بی ارزش.

چقدر به دروغ از همت والا و اراده ی شکست ناپذیرم حرف بزنم؟ چقدر دلم رو به آرمانهایی خوش کنم که ذره ای در واقعیت زندگیم وجود ندارن؟ چقدر تظاهر به داشتن اعتماد به نفس و خود باوری کنم؟

به آینده ام امیدی ندارم. آینده ی روشنی پیش روی خودم نمی بینم. آینده برای من مثل یه کویره. کویری خشک و بی ثمر، که در اون گیاهی روییده نمی شه و ثمره ای به بار نمی نشینه. برای من هیچ جایی برای امیدواری و دلبستگی وجود نداره. موفقیت در زندگی برام یه خیاله، یه سراب، یه رویای غیر قابل دسترس. آخه کدوم انسان ناتوان و معلولی راه موفقیت رو طی کرده و آینده رو برای خودش ساخته وپرداخته کرده؟

باید رفت. باید بار سفرم رو ببندم و برم. باید از این دنیای خسته کننده، با این همه مجازات سنگینش، که نمی دونم به تاوان کدوم گناهه، بگذرم وبرم. فکر کردن به این سالهای بی هدف، فکر کردن به اینهمه کمبود وکاستی، فکر کردن به همه ی خواستن ها ونتوانستن ها، لحظه به لحظه داره روح و جسمم رو زیر سنگین ترین فشارها له می کنه. دیگه چیزی از من باقی نمونده. می خوام پرنده باشم و بپرم. می خوام آزاد بشم. دلم می خواد از این زندان طاقت فرسا و سخت رها بشم.

امروز آخرین روز زندگی منه. گوشه ی زندان پر وهم  و ملال آور اطاقم نشستم و در انتظار خاموش شدن آخرین شعله های آتش زندگیم هستم. آتشی که بزودی فرو خواهد نشست و خاکستر باقی مونده اش، بزودی در دست باد محو و نابود خواهد شد.

خداحافظ زندگی.

 ...........................................................

صفحه ی وبلاگ را پس از بارها و بارها خواندن مطلب فوق، بستم و همانطور که به صفحه ی خالی مونیتور خیره شده بودم در اندیشه ای عمیق غوطه ور شدم و آنچه را که خوانده بودم به دفعات در ذهن مرور کردم. از مدتها پیش، در فضای مجازی، در جستجوی یک مخاطب و یا یک دوست می بودم که مثل خودم با معلولیتها و ناتوانی هایی خاص مواجه باشد تا اینکه چندی پیش به وبلاگ فرد معلولی برخوردم که خاطرات و دل نوشته های روزانه اش را در وبلاگش آپ می کرد و درد دلهایی فراوان و سرشار از یأس و ناامیدی داشت. تصمیم گرفتم چند روزی فقط خواننده ی مطالبش باشم تا به روحیاتش کمی آشنا شوم و سپس باب آشنایی را با او باز کنم. آخرین روزی که بسراغ وبلاگ مذکور رفتم، در کمال ناباوری مطلب فوق را در آن خواندم که شدیداً مرا به تعجب و متعاقباً به تفکری عمیق فرو برد. نمی توانستم به سادگی از موضوع بگذرم. ساعتی را در ذهنم به بررسی جزء به جزء موضوع پرداختم و سپس شروع به تایپ کردم و تمام آنچه را که در ذهنم و بر اساس باورهایم، در تاثیر از مطلب خوانده شده ایجاد شده بود، برای وبلاگ فرد مذکور بصورت کامنت قرار دادم.

...........................................................

دوست من سلام.

گاهی اوقات شبها که به آسمان نگاه میکنم، ابرهایی متراکم و یا انبوهی از دود و آلودگی را در فضای بیکران مشاهده می کنم که موجب می شوند تا من از دیدن ستاره های دوردست آسمانی محروم بمانم. در این مواقع می دانم که نخواهم توانست این جبر را فرو شکنم و در همان لحظه ی خاص موفق به رصد و نگرش ستاره های بی شمار در این آسمان لایتناهی شوم. صبر و شکیبایی عنصر بسیار خوب و کارآمدی است که در این لحظات به کمکم می آید و مرا در لحظه های انتظار یاریم می نماید تا ابرهای موجود پراکنده گردند و غبار و دود فرو نشیند و دیگر بار آسمان قیرگون شب هنگام را با آن پولکهای نقره ای درخشانش منظر چشمهای مشتاقم نمایم. پاره ای اوقات این انتظار بیشتر از اندازه ی صبر من می باشد و ظرف زرین شکیبایی ام لبریز می گردد. آن هنگام کفشهای همتم را که همواره در گنجه ی اراده ام حاضر و آماده دارم، به پا می کنم و به مرارتی و ملالتی نه چندان زیاد راهی کوه ودشت و صحرا می شوم تا در فضایی پاک و خالی از ابر و آلودگیها، ستارگان آسمان را به نظاره بنشینم. ستاره های دور دست اگرچه دست نیافتنی می باشند اما تصور آسمانی بی انتها که بتواند اینهمه ستاره ی بیشمار را دروسعت خود پذیرا باشد جای تاُمل و تفکری بسیار عمیق دارد. تمامی آن ستاره ها که ما به چشم می بینیم و یا حتی آنهایی را که نمی بینیم و شاید میلیونها سال نوری با ما فاصله دارند، هر کدام جایگاهی خاص در این آسمان بیکران دارند. تک تک آنها ذره ای و جزئی از یک کهکشان و یا یک سحابی هستند که به دقتی شگرف و شگفت انگیز در جای جای آسمان بی انتها استقرار یافته اند و هر یک با خصوصیتی مربوط و مختص به خود، به ادامه ی حیات مشغول می باشند. چه بسا در بسیاری از آنها که به ما نزدیکند و یا حتی آنهایی که از محدوده ی قویترین ابزارآلات پیشرفته ی نجوم فراتر می باشند، گونه ای از حیات وجود داشته باشد و زندگی در آن جریان داشته باشد. لیک آنچه که فهم بشری به آن دست یافته این است که در میان تمامی ستاره ها، سیاره ها و اجرام آسمانی، تنها و تنها زمین است که در آن حیات بشری و جانداران مختلف به گونه ی موجود شکل گرفته و پس از میلیاردها سال هنوز هم سیر تکامل در تمامی جانداران این کره ی خاکی مشهود و نمایان است. آنچه که در این میان قابل تاُمل، اندیشه و تفکر می باشد این است که هر گاه در جایگاه موجود جانداران به تفکر و تعمق بنشینیم، درخواهیم یافت، هر موجودی که در این عالم فانی دیده می شود به راستی در بهترین جایگاه با بهترین خصوصیات ممکن قرار گرفته و به جراُت می توان گفت شاید کوچکترین تغییر در این میان موجب آشفتگی در نظم موجود جهان می گردد و بدیهی است نقش وجودی در کمال تدبیر و تدبر، در این بین، به جهت نظم کل هستی انکار ناپذیر می باشد و در پی، درک این مطلب بسیار بسیار آسان است که همواره خالق، آفریده ی خویش را در بالاترین درجه از منزلت و نیکویی می خواهد. خالق درمقام خلقت همواره بهترین ابزارها، بهترین امکانات و بهترین توفیقات را برای مخلوق خود ایجاد می کند و چنانچه مخلوق به دیده ی بینای بصیرت در این موضوع نظر کند، به شایستگی مقام و منزلت خویشتن را در می یابد و چنین است که آفریدگار بی همتا انسان را کامل و اشرف مخلوقات آفرید و به بینش عالمانه اش هر فرد را در مرتبه ای از توانایی جسمی و قدرت تفکر قرار داد که یقیناً بهترین و برترین حالت ممکن می باشد.

من، سید بهنام طباطبایی، با نود و پنج درصد معلولیت جسمی، سخت بر این باورم که خداوند یگانه، همان خالق آسمانها و زمین، می تواند به دمی و آنی بر سلامت وبهبودی مخلوق حقیری چون من اراده نماید، لیک بنا بر نگرشی عالمانه و مصلحتی کریمانه مرا بدینگونه معلول و ناتوان آفرید.

آنچه را که ما نقصان در آفرینش می اندیشیم و آنچه را که ما کاستی در خلقت می پنداریم، بی گمان به سبب بینش غیر عالمانه و نگرش سطحی و محدود ماست. آیا هیچ نقاش چیره دستی را دیده ای که در خلق زیباترین اثر خود کوتاهی ورزد و قصور نماید؟ آیا هیچ صنعتگر زبردستی را دیده ای که بهترین مصنوع خود را به اندکی کاستی بیالاید؟ آیا هیچ معمار زبده و نام آوری را می شناسی که در ارکان ماندگارترین بنای خود اندکی سستی  قائل شده باشد و آیا هرگز پیکر تراش صاحب سبک و مشهوری را دیده ای که از سر بی مهری کوچکترین خدشه ای بر نامی ترین تندیس هایش فرود آورد. یقیناٌ خداوندی که در مقام مطلق قدرت، دانایی و توانایی است و خود خالق ذات زیبایی هاست هرگز نقصی بر والاترین و بهترین مخلوقش فرود نخواهد آورد و هرگز اشرف مخلوقاتش را به کاستی ها نخواهد آلود.

دوست من، زندگی فقط داشتن دست و پای سالم نیست. زندگی تنها داشتن چشم بینا و گوش شنوا نیست. زندگی مقوله ای فراتر از اینهاست. کم نیستند کسانی که با وجود وسعتی از معلولیتهای ظاهری و کثرتی از محدودیتهای جسمی  راه افتخار را طی کرده، شهره ی آفاق گردیده و زبانزد خاص و عام شدند.

استفان ویلیام هاوکینگ، استاد مسلم فیزیک نظری و کیهان شناسی که با وجود بالاترین درصد از معلولیت جسمی، هرگز از تلاش باز نماند و اندیشه ی خلاقانه اش رمزگشای بسیاری از ابهامات گردید. هلن کلر، بانوی ناشنوا و نابینایی که از بدو تولد، با وجود محرومیت از دو حس اصلی در ارتباط با دنیای خارج و محیط اطراف، با مرارتها و مشقتهای فراوان به تحصیل علم ودانش پرداخت و پس از طی تحصیلات دانشگاهی، نویسنده ای موفق و توانا گردید. بتهوون، موسیقیدان و آهنگساز برجسته ای که مشهورترین سمفونی هایش را پس از محرومیت از نعمت شنوایی ساخته و پرداخته کرد.

این افراد نمونه هایی اندک از دریای پهناور موفقیت نزد انسانهای ناتوان ومعلول می باشند که با وجود بسیاری محدودیتها، هرگز ناامید نشدند و لحظه ای از پای ننشستند و به حرکتی پویا ومستمر همت گمارده ، به سرمنزل مقصود رسیدند و با جوهر وجودشان از زندگی انچه را ساختند که خود می خواستند.

دوست من، زندگی یعنی خلق اندیشه ها. زندگی یعنی شناخت واقعیتها. زندگی یعنی تلاش پر امید برای دستیابی به حقایق، حقایقی که از ما دور نیستند، حقایقی که دست یافتنی اند و می توان به تلاشی مضاعف به دستشان آورد.

دوست من سری به بازار غیرت بزن. بی گمان در آنجا می توانی کفش هایی از جنس همت بخری و در گنجه ی اراده ات، حاضر و آماده بگذاری تا هر وقت در مسیر زندگیت به جاده ی صعب العبور مشکلات و سختیها رسیدی، کفش های همتت را به پا کنی و عازم مقصدت شوی. ابرهای تیره را از آسمان زندگیت پراکنده ساز تا در زلال لایتناهی آن ستاره باران شوی. کوچه پس کوچه های شهر دلت را آب و جارو کن و بر سر هر خیابانش بوته های نورس شادمانی بکار تا از هر جایش که رد شدی رایحه ی خوشبختی تو را عطرآگین سازد. حتی در کویر خشک هم ، گه گاه پوششی اندک از گیاهانی می روید که در حیاتشان هزاران هزار شور امید برای برای زندگی وجود دارد و تو کمتر از گیاهان روییده در کویر نیستی.

دوست من، در برابر آنچه خداوند متعال و توانا برای تو مقدر فرموده، همچون کودکی باش که هر قدر و هر اندازه  وی را به هوا می اندازند،  در آن لحظات پر اضطراب و بحرانی،هرگز دست از خنده و شادمانی برنمی دارد و پیوسته غنچه های لبخند به زیبایی تمام بر لبانش می شکفد، چرا که کودک بخوبی واقف است همواره دست مهربان پدر ویا آغوش گرم مادر به هنگام فرود او را در پناه خود خواهد گرفت.

دوست من، آرامش آن نیست که در سواحل زیبا و نیلگون دریایی آرام وبدون تلاطم گام بگذاری و از فضای موجود لذتی مضاعف ببری. آرامش آن است که در میانه ی گردابهای سهمگین دریایی توفنده و مواج، زورقی مطمئن،مستحکم و مقاوم داشته باشی.

دوست من، دلت را به خداوندی بسپار که از سر راُفتی بی بدیل، تو را و من را به بهترین شکل ممکن و موجود آفرید و بی گمان بهترین ماُمن است برای لحظات تلخ و شیرین زندگی.

دوست من، دلت را به خدا بسپار . آنگونه که من به ذات مقتدر و توانای خداوندی اش دل سپرده ام.

دوست من ، به زتدگی از سر صدق سلامی دوباره کن.

دوست من، به زندگی لبخند بزن.

........................................................

فردای آن روز، از سوی فرد مذکور ایمیلی برایم آمد که با باز کردن و دیدن محتوای مختصر و کوتاه آن، شور و شعفی وصف ناپذیر و رضایت خاطری توصیف نشدنی تمام وجودم را فرا گرفت.

محتوای ایمیل این بود:

سلام زندگی، سلام دوست من.


(بهنام طباطبایی/شهریار/تابستان91)