چشم دوخته بود به چهره ی دکتر که مرتباً لبهایش باز و بسته می شد  و چیزی می گفت ولی او دیگر صدایی را نمی شنید، نه صدای دکتر را و نه هیچ صدای دیگری را. مثل این بود که کلمات از میان لبهای دکتر به بیرون می آمد، در فضای باز مطب پخش می شد، هر یک به سویی می رفت و هیچ حرفی ،حتی یک کلمه، برای شنیدن به گوش او نمی رسید. چشم از صورت دکتر باز گرفت و نگاهش را پاشید به چهره ی کودک چند ماهه اش که در بغل گرفته بود. کودک غرق در خواب بود و گهگاه لبهایش حرکتی اندک می کرد. بغض به سختی گلویش را می فشرد. اشک حلقه شده در چشمهایش، نگاهش را نمناک و تار کرده بود. احساس می کرد نفسش به سختی بیرون می آید. به یکباره از جا برخاست و در حالی که نیمی از چادرش زیر بغلش بود و نیمی دیگر به دنبالش و برروی زمین کشیده می شد، بطرف در خروجی مطب روانه شد. دکتر با دیدن این صحنه از جا برخاست و به صدای بلند گفت: خانم صبر کن، ببینید چی می گم ......
ولی زن جوان از در مطب خارج شده بود و دکتر فرصتی برای ابراز بقیه ی حرف هایش نداشت. دکتر بلافاصله بطرف اتاق انتظار روانه شد و منشی اش را دید که بی خبر از همه جا، باشنیدن صدای او، جلوی در خروجی ایستاده و مانع بیرون رفتن زن جوان شده. دکتر به آرامی گفت: ببینید خانم، من بنا به وظیفه ی پزشکی مجبور بودم همه ی واقعیات رو به شما بگم. من واقعاً متاسفم. و زن جوان با صدایی که بیشتر به ناله ای ضجه گونه می ماند گفت: تو رو خدا فقط بذارین برم. دکتر به منشی اش اشاره ای کرد و او هم از جلوی در به کنار رفت و زن جوان همانطور که کودکش را در آغوش می فشرد از در خارج شد.
 به خیابان که رسید آسمانی را دید که دلگیر و ابری بود میل به باریدن داشت و گهگاه غرش رعدی از دوردست به گوش می رسید. درامتداد خیابان و در کنار جوی آب شروع به راه رفتن کرد. پاهایش یاری اش نمی کردند. با زحمت و به سختی قدم بر می داشت. دلش دریایی از درد و غم واندوه شده بود. بی هدف راه می رفت. نگاهش به روبرو دوخته شده بود . ولی نه آدمها را می دید و نه ماشینها را. به یاد حضورش در مطب و حرفهای دکتر افتاد: ببینید خانم، من نه می خوام به شما امید واهی بدم و نه امید شما رو به کلی قطع کنم. وظیفه ام ایجاب میکنه واقعیتها رو به شما بگم و در نهایت توانم به شما کمک کنم و مشاوره ی لازم رو به شما بدم. با توجه به مدارک وآزمایشهای مختلفی که موجوده در واقع کودک شما به دلایلی نامشخص با معلولیت گسترده و وسیعی روبرو شده که ناشی از نوعی بیماری ناشناس و نادره که در حال حاضر علم پزشکی برای درمانش جوابی پیدا نکرده. البته تحقیقات پزشکی خوبی پیرامون این نوع بیماری در دنیا در حال انجامه و جای امیدواریه که در آینده شاید علم پزشکی درمانی جهت مداوای این بیماری بدست بیاره. ولی متاسفانه در حال حاضر و در تمامی دنیا راهی برای درمان و مداوای کامل این بیماری وجود نداره..........
زن جوان به یاد آورد لحظه ای را که با شنیدن حرفهای دکتر تمامی کاخهای آرزویش به یکباره بر سرش ویران شد و به یاد آورد که چگونه ، درمانده ومستاصل مطب پزشک را ترک کرده بود و حالا بدون مقصد و هدف معلوم در امتداد خیابان در حال راه رفتن می بود. چه آرزوهایی که برای کودکش نداشت. همیشه در خیالش راههای توفیق و پیروزی را در برابر کودکش هموار می دید. همیشه در خیالش کودکش را در اوج قله های رفیع موفقیت و کامروایی می دید و همیشه آینده ی دور و نزدیکی را که برای کودکش در خیال می پروراند سرشار بود از شادیها و شادکامیها. اما آنچه که امروز در مقام واقعیتی تلخ با آن مواجه شده بود چیزی غیر از پندارها و تخیلات همیشگی اش می بود. دلش می خواست همه ی اینها رویایی بیش نباشد. دلش می خواست چشمهایش را ببندد و چند لحظه ی بعد از خواب پریشانی که در آن فرو رفته بیرون آید و بیدار شود. اما باز هم واقعیت همان بود که در برابرش و در لحظه هایش جاری بود.
صدای رهگذری او را به خود آورد: خانم چادرت افتاد. برگشت و چادرش را دید که در کنار خیابان بجا مانده، بدون اینکه او متوجه شده باشد. چند قدمی به عقب برگشت، چادرش را یرداشت و خیلی نامرتب بر روی سرش کشید دوباره به راهی که نمی دانست به کدام مقصد است ادامه داد. در تصوراتش روزهایی را مجسم کرد که در آینده با آن روبرو خواهد شد. روزهایی را تجسم کرد که کودکش با گذشت روزها و ماهها و سالها بزرگ و بزرگتر خواهد شد و بروز مشکلاتش اجتناب ناپذیر خواهد بود و آینده ای را تجسم کرد که برای نگهداری و مراقبت از کودکش، می بایست با دنیایی از مرارتها و سختیها روبرو شود. زن جوان همه ی اینها را در تصوراتش مرور کرد و شک داشت که در مصاف با مشکلاتی که در اینده با آنها روبرو خواهد شد بتواند دوام آورد. زندگی خود و فرزندش را در هاله ای از تباهی می دید و آنچه که از آینده اش تجسم می کرد بجز دریای مواجی از مشکلات و مصائب نمی توانست باشد.
شدیداً احساس خستگی می کرد. پاهایش دیگر توان گام برداشتن و دستهایش تحمل نگه داشتن و حمل کودکش را نداشت. ضعف شدیدی تمامی وجودش را در بر گرفت و بروز سرگیجه ای ناگهانی مجبورش کرد برروی جدول کنار خیابان بنشیند. نمی دانست چه مدت است که دارد بی هدف راه می رود. چند ساعتی از نیمه ی روز گذشته بود و یکی دو ساعت بیشتر به تاریکی هوا نمانده بود. غمزده و مغموم به اطراف نگریست. همه جا پر بود ازتابلوها و پارچه نوشته هایی که به مناسبت ایام محرم بر در و دیوار کوچه وخیابان نشسته بود. صدای نوحه ای از دور دست به گوشش می رسید. به آرامی زیر لب نجوا کرد: یا حسین.
به روبرویش نگاه کرد. تابلوی تبلیغاتی بزرگی را دید که بر سر تقاطع نصب شده  و به معرفی یک مرکز نگهداری از کودکان معلول و بی سرپرست پرداخته بود و عموم مردم را در این ایام عزاداری ماه محرم به همیاری دعوت می کرد. نگاه زن جوان بر روی تابلو خیره ماند و کم کم افکار جدیدی در ذهنش جای گرفت. لحظه ای کوتاه در افکارش غوطه ور شد ولی خیلی زود خود را از آن افکار آزار دهنده دور کرد و نگاهش را از تابلو باز گرفت و زیز لب نجوایی کرد و نگاهش را به دور دست دوخت. دقیقه ای نگذشته بود که مجدداً نگاهش به سوی تابلو کشیده شد و بر روی آن ثابت ماند و در افکار پیشین غوطه ور شد. باز هم خواست آنچه را که کم کم دارد در ذهنش خانه می کند از خود دور کند، اما هر چه می کرد دیگر باره ذهنش درگیر افکاری ناخوشایند می شد. پیکاری جدی میان عقل و احساسش بروز کرده بود و به سرعت پا می گرفت. مجدداً نگاهش را به تابلوی روبرویش گره زد و سر تا سر تابلو را از بالا تا پایین از نظر گذراند. کلمات جلوی چشمهایش خودنمایی می کردند: مرکز نگهداری، همکاری، کودکان معلول، نوعدوستی، ایام محرم، خیر خواهانه، بی سرپرست، عزاداری، حمایتهای بیدریغ، مشارکتهای مردمی...........
زن جوان نگاهش را باز هم از تابلو باز گرفت و چشم دوخت به چهره ی کودکش. تمامی صورت کودک را، ذره به ذره و جزء به جزء،عمیق و عاشقانه نگریست. مثل این بود که آخرین باری است که قرار است چهره ی معصوم کودکش را ببیند. بغض سختی راه گلویش را بسته بود. نمی خواست بغضش سر باز کند و گریه آغاز کند. سر به آسمان بلند کرد و چشم دوخت به ابرهایی که هر لحظه متراکم تر و تیره تر می شدند. در دلش شور و غوغای عجیبی برپا شده بود. همانگونه که سر بر آسمان داشت با صدایی ملایم وآرام نجوا کرد: خدایا درمونده شدم. خدایا راه چاره ای به من نشون بده. تورو به این محرم و عزاداری حسین قسم می دم به من راه چاره ای نشون بده. تو که خودت به همه ی اسرار آگاهی. به همه ی ناگفته ها و ناشنیده ها واقفی. پس با درد دل من هم آشنایی. خدایا نگهداری از این بچه ی معصوم از عهده ی من خارجه. مراقبت از این طفل بی گناه بار سنگینیه که من تاب تحملش رو ندارم. خدایا خشم و غضبت رو شامل من نکن. لعن و نفرینت روبه روز و روزگار من روونه نکن. خدایا می دونم و می دونی که چاره ای ندارم. من باید این بچه رو با رنج و عذاب از خودم دور کنم و به جایی بسپارم که بتونن ازش خوب مراقبت کنن. خدایا منو ببخش. خدایا منو ببخش .........
زن جوان از جایش بلند شد و بر روی پاهای لرزانش ایستاد. صدای رعد مهیبی فضا را پر کرد و همه جا را لرزاند. زن جوان به تابلوی تبلیغاتی مرکز نگهداری نگاهی کرد و نشانی آنرا خواند. راه زیادی تا آنجا نبود. اولین گام را که برداشت صدای رعدی شدید تر و مهیب تر فضای خیابان را در بر گرفت. زن جوان با قدمهایی لرزان به راهش ادامه داد. آسمان هر چند لحظه به یکباره سخت می غرید. چند قطره باران روانه ی زمین شد. قطره ای باران روی صورت کودک فرود آمد و کودک یکباره از جایش پرید و چهره در هم کشید و چند لحظه ی دیگر باز هم قطره ای دیگر و با زهم قطره ای دیگر. و هر بار کودک چهره را سخت تر در هم می کشید. زن جوان یک به یک خیابانها و معبر ها را میگذراند و به مرکز نگهداری نزدیک و نزدیکتر می شد. رعد و برق آسمان به اوج خود رسیده بود و هر چند لحظه رعدی شدید آسمان را می شکافت و از میان ابرها غرش می کرد. زن جوان آخرین خیابان را گذراند و داخل آخرین کوچه که شد، در انتهای کوچه ی طولانی تابلوی عریض و طویل مرکز نگهداری و درب بزرگ آنرا به چشم دید. لحظه ای بر سر کوچه خشکش زد. تردید تمامی وجودش را در بر گرفت. یا باید فرزند معلولش را در مرکز نگهداری رها می کرد و از همان راهی که آمده بود باز می گشت و یا می بایست تمامی عمر مرارتها و سختیهای بی شماری را تجربه می کرد و مشکلات را به جان می خرید.
آسمان از غرش باز ایستاده بود و حالا دیگر سخت دلگیر می نمود. زن جوان اطراف کوچه را نگریست  که آرام بود و خالی از وجود هر کسی. احساس تنگی نفس و خفگی می کرد. دهان و گلویش از شدت هیجان خشک شده بود و لبهایش آشکارا می لرزید. چشمش به سقاخانه ای کوچک و قدیمی افتاد که سر کوچه داشت خود نمایی می کرد. به سمت سقاخانه رفت و جلویش ایستاد. جام مسی قدیمی و رنگ و رو رفته ای را که با زنجیر ظریفی به شبکه های جلوی سقاخانه بسته شده بود در دست گرفت و بطرف شیر آب برد و از آب لبریزش کرد. ظرف آب را به لبهایش نزدیک کرد، اما پیش از آنکه بتواند جرعه ای بنوشد، آوایی آرام، به سبکی خیال و به نرمی پرنیان فضای سقا خانه را در بر گرفت: "یاحضرت عشق" و بدنبالش بارها پژواک آن از بطن سقاخانه به گوش رسید: "یا حضرت عشق، یا حضرت عشق، یا حضرت عشق"

زن جوان بدون آنکه آبی بیاشامد ظرف را از لبهایش دور کرد و به اطراف نگریست. هیچ کس را ندید. وهمی عجیب وجودش را پر کرد. ظرف آب را روی لبه ی دیوار کوتاه سقاخانه نهاد و به دیگر بار همه سو را نگاه کرد، ولی باز هم کسی را نیافت. نگاهش به محوطه ی کوچک داخل سقا خانه افتاد. کف سقاخانه را شمع های آب شده پر کرده بود و چند شمع نیمه هم در حال سوختن بود. به دیوار انتهای سقاخانه نگریست که پرده ای قدیمی با نقشی آشنا در آنجا آویخته شده بود، نقشی از حضرت علی اصغر که بر روی دستان پدر قرار گرفته بود و سرش از پشت به سمت عقب و پایین متمایل شده بود. تیر پیکانداری بر گلوی حضرت حضرت نشسته بود و خون سرخ فام از آن موضع به بیرون تراوش می کرد.حالتی از شرم باطنی واحترام قلبی تمامی وجود زن جوان را در برابر تمثال حضرت در بر گرفت. خیلی سریع و با شتاب رشته های مویی را که از کنار روسری اش بیرون زده بود، به زیر برد و چادرش را که بسیار نامرتب بر روی شانه اش افتاده بود بر سر کشید و مرتبش کرد. سپس دستش را بر سینه نهاد و سر تعظیم و ارادت در مقابل تمثال حضرت فرود آورد. لبهایش آهسته به هم خورد و زیر لب نجوایی کرد. بعد از چند لحظه ی کوتاه سرش را بالا گرفت و در حالی که شبکه ی آهنی،  قدیمی و رنگ و رو رفته ی جلوی سقاخانه را در یک دست گرفته بود چشم دوخت به همان پرده ی روبرو که تمثال حضرت را در خود جای داده بود. تمامی صورت معصومانه و چهره ی نجیب حضرت را از نظر گذراند و سپس پیکر حضرت را نگریست که بر دستان پدر رو به سوی آسمان گرفته شده بود. آسمانی که در خود رنگ آبی نداشت، آسمانی که سرخ و خونرنگ می بود. لبهای حضرت داغ بسته بود و چشمها در پشت پلکهایش پنهان بود. نگاهش کشیده شد برروی کلمات حک شده در پایین ترین قسمت پرده، در زیر تمثال حضرت که نوشته شده بود "بِاَی ذَنبٍ قُتِلَت ، به کدامین کناه کشته شد". زن جوان با احتیاط دستش را از بین شبکه ی فلزی سقاخانه به داخل کشید و به قصد لمس تمثال حضرت، با تانی دستش را به جلو برد. صدای طپش قلبش را آشکارا می شنید که با صدای نفس های آرام و عمیق کودکش در هم آمیخته شده بود. حس عجیبی داشت. مثل اینکه خود را گم کرده، مثل این که اتفاقی در شرف وقوع می بود. دستش را بیشتر و بیشتر به سوی تمثال حضرت برد و بناچار کودکش را بیشتر به خود فشرد و نزدیک کرد. حالا دیگر ضربان قلب کودکش را هم بخوبی حس می کرد. انگار ضربان قلب هر دوشان با یکدیگر آمیخته شده بود و نفس های او و کودکش با هم یکی شده بود. حس کرد تا به حال کودکش را اینگونه گرم ونزدیک در آغوش نفشرده و حس میکرد با کودکش یک جسم واحد شده است. دستش را جلوتر برد و در همان لحظه که تمثال حضرت را با سر انگشتش لمس کرد، دیگر بار همان آوای سبک وخیال انگیز را با همه ی وجودش شنید که با چندین بار پژواک در فضای کوچک سقاخانه منتشر شد: "یا حضرت عشق، یا حضرت عشق، یا حضرت عشق" .
و زن جوان این بار اطراف را در جستجوی صدا کاوش نکرد. دریافته بود که صدا از خارج این سقاخانه نمی باشد و هر چه که هست اینجاست. دستش را بر روی پرده ی قدیمی کشید، تمثال حضرت را با همه ی احساس لمس کرد و باز هم آوای پیشین را شنید که بی وقفه در فضای سقاخانه جاری شده بود: "یا حضرت عشق، یا حضرت عشق، یا حضرت عشق". دستش را به آهستگی از روی پرده برداشت و آرام آرام به بیرون برد. گلویش از بغضی سنگین فشرده شده و اشک در چشمهایش حلقه زده بود. از پشت پرده ی اشک به کودکش نگریست که آرام و زیبا در خواب بود. مجدداً نگاهش را به داخل سقاخانه کشید و بر روی تمثال حضرت علی اصغر ثابت ماند. با هر دو دست کودک را عاشقانه در آغوش فشرد. بغضی که د ر گلو داشت سر باز کرد و به یکباره صدای گریه اش در فضای کوچک سقاخانه پیچید. از پشت سیل اشک به تمثال حضرت خیره شد و همراه با هق هق گریه اش لب باز کرد و به صدایی بلند گفت: "یا حضرت عشق مددی کن، یاحضرت عشق مددی کن، من راضی ام به اراده ی خداوند قادر و سبحان، من راضی هستم به مقدراتی که خداوند برای من و کودکم رقم زده. من به این سرنوشت راضی ام. یا حضرت عشق مددی."
زن جوان می سوخت ومی نالید. سرش را به سقا خانه تکیه داده بود. گریه امانش را بریده بود. دلش لبریز از عشق شده بود، سرشار از عشقی مادرانه. کودکش را سخت در آغوش گرفته بود و شبکه ی فلزی سقاخانه را در بین انگشتان دست دیگرش ، محکم می فشرد.
آبی آسمان کم کم داشت از بین پاره های ابر نمایان می شد. نسیم خنک و جانبخش به آرامی وزیدن گرفته بود. زن جوان آرامتر شده بود. قدمی به عقب برداشت. کودک را همچون جان در آغوش  گرفته بود. به سوی سقاخانه و رو به سوی تمثال حضرت سر خم کرد، با ادبی وصف ناپذیر چند لحظه در همان حال ماند و هنگامی که سر از تعظیم برداشت آخرین قطره ی اشک از گوشه ی چشمش چکید و همچون قطره ی باران بر روی صورت کودکش افتاد. اما این بار کودک چهره در هم فرو نکرد، که عمیق، شیرین و به طراوت شکفتن یک گل، لبخندی زیبا بر لب آورد.
زن جوان از سقاخانه دور شد، این بار حتی نیم نگاهی هم به مرکز نگهداری کودکان معلول نکرد و در حالی که عاشقانه به چهره ی سرشار از رضایت کودکش چشم دوخته بود، از کوچه بیرون آمد و به سمت خانه اش روان شد.
کوچه خلوت وآرام بود، در آسمان ابری دیده نمی شد، آبی آسمانی حاکم مطلق بود، لطافتِ پس از باران در محیط جاری بود، صدایی از اطراف شنیده نمی شد، مگر آوایی که اگر گوش جان می سپردی از فضای کوچک سقاخانه و از سوی شمایل حضرت علی اصغر به گوش می رسید که می گفت: "یا حضرت عشق."

(سید بهنام طباطبایی / تهران / پاییز91/ مصادف با محرم الحرام1434)