بالاخره روز مخصوص ما هم فرا رسید، روز جهانی معلولین. یک روز بزرگ، بی نظیر و فراموش نشدنی برای من و امثال من. از ابتدای صبح، شاد وسرحال، با کمک و مساعدت همراهم از خانه زدم بیرون. توی ذهنم خیلی برنامه ها ردیف کرده بودم. بهرحال روز،  روز ما بود و همه جا پر بود ازبرنامه های مختلف که برای معلولین ترتیب داده شده بود. ویلچرم را در امتداد پیاده رو براه انداختم. به اولین تقاطع نرسیده بودم که از حرکت باز ایستادم. مالک ساختمانی که در حال ساخت و ساز بود لطف کرده بود و تمام پیاده رو را پر کرده بود از مصالح ساختمانی. آنهم از انواع مختلف. گچ، سیمان، ماسه، آجر. حتی به اینهم اکتفا نکرده بود و کنار خیابان هم کلی تیرآهن ریخته بود. بناچار برگشتم تا از مسیر دیگری راهم را ادامه دهم. ولی به هر پلی که میرسیدم یا با پیاده رو و خیابان اختلاف سطح داشت یا باغچه ای پر از شمشاد راه عبور مرا سد کرده بود. بعد از طی مسافتی از حرکت که باز ایستادم چند جوان از قشر دانشجو، وضعیت مرا که دیدند پیشنهاد کمک به من دادند که با کمال میل پذیرفتم. با هر سختی و مرارتی که بود بالاخره مرا با ویلچر از سطح پیاده رو بلند کردند و کنار خیابان گذاشتند. از کنار خیابان راهم را ادامه دادم. مقصدم نزدیک نبود. پس بناچار باید با وسیله ای ادامه ی راه میدادم. کنار خیابان منتظر تاکسی ماندم ولی با وضعیت موجود کمتر کسی به من توجه میکرد و چند نفری هم که جلوی پایم توقف کردند، با دیدن ویلچر، با اظهار اینکه نمی توانند آنرا حمل کنند دوباره به راه می افتادند و میرفتند. ترجیح دادم با اتوبوس مسیر را طی کنم. به ایستگاه اتوبوس که رسیدم با ورود اولین اتوبوس به ایستگاه کاملا دریافتم که امکان استفاده از اتوبوس را ندارم. زیرا برای کسی مثل من که با ویلچر حرکت میکند مطلقا امکاناتی جهت سوار و پیاده شدن به اتوبوس موجود نبود. به سراغ مترو رفتم. دیدن پله ها ی فراوان و طولانی مترو با آن همه جمعیتی که با خستگی و مشقت زیاد در حال رفت و آمد از پله ها بودند خیلی زود مرا از تصمیمم منصرف کرد. به پیشنهاد همراهم از خیر وسایل نقلیه عمومی گذشتیم. او پیاده و من سوار بر ویلچر به سوی مقصد براه افتادیم. سنگفرش پیاده روها که به تازگی عوض شده بود بسیار شکیل و زیبا بود ولی حرکت ویلچر در پیاده رو بلحاظ نوع سنگفرش ها که لرزش بسیار زیادی را به ویلچر و در نتیجه به من منتقل می کرد دوباره ما را به خیابان کشاند و در امتداد خیابان با سختی و مرارت به حرکت ادامه دادیم. بعد از مدتی احساس خستگی شدید کردم. خواستم با موبایلم با یکی از دوستانم که دارای اتومبیل بود، جهت انتقال به مقصد تماس بگیرم که یادم آمد موبایلم را همراهم نیاوردم.از یک باجه ی تلفن عمومی، باسختی زیاد، بلحاظ ارتفاع زیاد تلفن تعبیه شده، با دوستم تماس گرفتم و از او درخواست کمک کردم. او هم بعد از مدت زیادی که در ترافیک گیر کرده بود سر و کله اش با ماشین پیدا شد. روی صندلی ماشین که قرار گرفتم وویلچرم هم که رفت صندوق عقب، براه افتادیم و بعد از طی مسافت زیادی به مقصد رسیدیم. حدود نیم ساعتی دنبال جای پارک برای اتومبیل می گشتیم ولی متاسفانه جایی برای پارک ماشین نبود. یادم آمد همان نزدیکی محلی را ویژه ی پارک وسیله ی نقلیه، مخصوص معلولین، مشخص کرده اند. به طرف محل مذکور براه افتادیم ولی آنجا هم پر شده بود از ماشینهایی که متعلق به افراد عادی وسالم بود. چاره ای نبود. من و همراهم از اتومبیل پیاده شدیم و دوستم هم با اتومبیلش از ما جدا شد و رفت. دوباره با همراهم براه افتادیم. همان نزدیکی ها نمایشگاهی ترتیب داده شده بود. با هر زحمتی که بود بعد از گذشتن از پله های ورودی نمایشگاه وارد محوطه شده و بطرف غرفه ها رفتیم. ولی قرار گرفتن غرفه ها بر روی بلندی سکوها، ازدحام جمعیت در جلوی غرفه ها، باریک بودن معبرهای عبور، وجود پله در نقاط مختلف، اختلاف سطح های زیاد در محوطه ی نمایشگاه، ارتفاع زیاد میزها در جلوی غرفه ها و عدم تسلط و دید من بر آنها، همگی دست به دست هم داد تا خیلی زود متوجه بشوم که از این  نمایشگاه کوچکترین استفاده ای نمیتوانم ببرم. از نمایشگاه که خارج شدم روبرویم تابلوی تبلیغاتی بزرگی دیدم که از وجود یک همایش مرتبط با موضوع معلولین حکایت میکرد. به آنجا هم که سری زدم دوباره همان مشکل عدم مناسب سازی سالن همایش و نبود امکانات لازم ، جهت تردد معلولین، مرا از فیض حضور در همایش محروم کرد. خسته شده بودم. به همراهم پیشنهاد کردم برای تنوع هم که شده ، جهت دیدن فیلم، سری به یک سینما بزنیم. سینما هم حکایتی مثل نمایشگاه و سالن همایش داشت که همان ابتدای ورود با توضیحات مسئول سینمااز آن مطلع شدیم. تصمیم گرفتم از خیر همه ی اینها گذشته و لااقل با رفتن به پارکی در همان نزدیکی از طبیعت پاییزی و فضای طبیعی آن محیط در روز جهانی معلولین بهره ای، هر چند اندک ببرم. ولی با کمال تاسف در تمامی ورودی های پارک موانعی جهت جلوگیری از ورود موتور سیکلتها به محوطه ی پارک تعبیه شده بود و من هم که سوار بر ویلچر بودم بخاطر وجود همان موانع امکان ورود به پارک را نداشتم. دیگه خسته شده بودم. تصمیم گرفتم به خانه بازگردم. و چون می دانستم امکان استفاده از وسیله ی نقلیه ی عمومی جهت بازگشت به خانه برای من وجود ندارد، آرام آرام از کنار خیابان بطرف منزل براه افتادیم. سرتاسر طول بعضی از خیابان ها بخاطر وجود خط ویژه ی اتوبوس، آهن کشی شده و مسدود بود و امکان استفاده از پل های هوایی نیز، جهت عبور از آن خطوط، برای من موجود نبود. به همین دلیل راه من مضافاً بیشتر و طولانی تر شده بود. به خانه که رسیدم هوا کم کم داشت تاریک میشد. از خستگی و از تلاش بیهوده ی آنروز حسابی کسل و گرفته بودم. به اطاقم که رسیدم بیدرنگ به سراغ موبایلم رفتم که آنروز همراهم نبرده بودم. پیامی برایم آمده بود.شروع به خواندنش کردم که نوشته بود: "همه ی گلهای بوستان زندگی حق استفاده از امکانات برابر را دارند. روز جهانی معلولین مبارک باد".   خنده ام گرفت. بلند خندیدم. کمی به لحظات سپری شده ی آنروز اندیشیدم و با خود نجوا کردم: آیا وجود مشکلات و موانع بسیار زیاد در سر راه معلولین، معضلی است که ما همواره باید با آنها برخورد نزدیک و ملموس داشته باشیم؟ آیا شعارها و شعار گونه ها همواره باید تنها دلخوشی ما معلولین باشد؟ آیا استفاده از امکانات برابر، براستی حقی است که حقیقتا برای افراد معلولی همچون من هم ادا شده؟ یا اینکه............................

(سید بهنام طباطبایی - تهران - پاییز 1390)