رباعی
آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه وندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود
****
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه خوانی و نه من
هست در پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
(خیام)
__________
سرّی است برون، زین همه اسرار که هست
نوری است جدا، زین همه انوار که هست
خرسند مشو به هیچ کاری و بدانک
کاری است ورای این همه کار که هست
****
هر چیز که هست در دو عالم کم وبیش
از جلوه گری نور اوست ای درویش
تا جلوه همی کند همه جلوه ی اوست
چون جلوه کند ترک، نماند پس و پیش
(عطار نیشابوری)
__________
آن یار که در سینه جنون دارم از او
در هر مژه صد قطره ی خون دارم از او
کُنجی و دمی و محرمی میطلبم
تا شرح دهم که حال، چون دارم از او
****
از عمر نصیب جاودانی برگیر
سرمایه ی حاصل جوانی برگیر
می دان که حیات همچو گنجی است روان
از گنج هرآنچه می توانی برگیر
(اوحدالدین کرمانی)
__________
گر سایه ی من گران بود در نظرت
من رفتم و سایه رفت و دل ماند بَرَت
هم زحمت من ز سایه ی من بر خاست
هم زحمت سایه ی من از خاک دَرَت
****
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشتخو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار شود هر آنکه او را نکشند
(خاقانی)
__________
در خانه ی دل آنچه مرا شاید، نیست
بندی ز دل رمیده بگشاید، نیست
گویی همه چیز دارم از مال ومنال
آری همه هست، آنچه می باید، نیست
****
از منزل کفر تا یقین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوار مدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
(مهستی گنجه ای)
__________
یک لحظه، کسی که با تو دمساز آید
یا با تو بود، همدم و همراز آید
از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند
هرگز نرود، وگر رود باز آید
****
دارم ز غم فراق یاری که مپرس
روز سیهی و شام تاری که مپرس
از دوری مهر دلفروزی است مرا،
روزی که مگوی و روزگاری که مپرس
(هاتف اصفهانی)
__________
تا دل به برم هوای دلبر دارد
افسانه ی عشق دلبر از بر دارد
دل رفت ز بر، چو رفت دلبر، آری
دل از دلبر چگونه دل بردارد
****
بگذار که تا می خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پابست شوم
پابست شوم، بکلی از دست شوم
از دست شوم، نیست شوم، هست شوم
(فروغی بسطامی)
_________
من دل به غم تو بسته دارم ای دوست
درد تو به جان خسته دارم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
من نیز دل شکسته دارم ای دوست
****
بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به فراق خسته می دارد دوست
مِن بَعد من و شکستگی در دوست
چون دوست دل شکسته می دارد دوست
(ابو سعید ابوالخیر)
__________
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
****
در مجلس عشاق قراری دگر است
وین بادهی عشق را خَماری دگر است
آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است
(مولانا)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 17:9 توسط سید بهنام طباطبایی
|